مدرسي بوده است‌. خاورشناس بزرگي‌1 از اين هم فراتر رفته و گفته است‌: ((سدهٴ پنجم نقطهٴ عطفي در تاريخ روحي اسلام بود و تثبيت اصول سنت در حوالي سال 500 (يعني 1106 م‌) براي هميشه به عمر تحقيق مستقل پايان داد. بدون اشعري و غزالي‌؛ عرب ممكن بود صاحب‌ گاليله‌ها، كپلرها، نيوتون‌ها باشد)). من باور نمي‌كنم كه يك چنين اظهار متناقضي را بتوان اثبات‌ كرد. اين كاملاً حقيقت دارد كه پايان سدهٴ يازدهم نقطهٴ عطفي در جهان اسلام بود، خوانندگان ما تقريباً بر اين امر آگاه‌اند، و توصيف من از آن در مجلد دوم كتابم به‌طور كامل عرضه خواهد شد.
ولي دشوار است بتوان باور كرد كه اين توقف رشد فكري معلول شكل يافتن گرايش‌هاي‌ راست‌كيشي بوده باشد. يكي از دلايلش هم اين است كه ابن‌رشد به دنبال غزالي ظهور كرد. من‌ كاملاً يقين دارم كه واكنش راست‌كيشان بيشتر به سبب توقف رشد فكري بود. آيا رشد اسلام‌ صرفاً بدين علت متوقف نشد كه به آخرين حد امكان خود رسيده بود؟ رشد شگفت‌انگيز اسلام‌ بيش از آنچه عظمت فكري واقعي باشد، يك زودرسي بود. غزالي فكري شريف‌تر و آزادتر از آن‌ داشت كه ضد علم باشد، و به هر حال‌، هيچ مردي هر قدر هم كه بزرگ باشد قادر به متوقف‌ ساختن رشد يك نبوغ ملي نيست‌. به جاي نكوهش اوضاع خارجي منطقي‌تر است قبول كنيم‌ اين خود آن نبوغ بود كه دچار فتور شد. اين نبوغ وظيفهٴ خود را ايفا كرده بود و حال نوبت ملل‌ ديگر بود كه آن را دنبال كنند.
به هر صورت‌، در پايان سدهٴ يازدهم هنوز انحطاط چندان مشهود نبود. انحطاط وقتي كه‌ روي مي‌دهد به هيچ روي مشهود نيست‌، بلكه مدت‌ها بعد به چشم مي‌خورد. مثلاً، در آن ايام‌ هنوز مسلمانان از تفوق معنوي خويش آگاه بودند؛ و عملاً بيش از هر زماني در گذشته از آن‌ آگاهي داشتند. مسيحيان پيش‌رفت خود را آغاز كرده بودند، و اين بدان معني است كه آشكارا از عقب‌ماندگي خويش آگاهي داشتند؛ مسلمانان به آهسته‌كاري پرداخته بودند، و شايد عُجْب‌ روزافزونشان از عوامل عدم پيش‌رفتشان بود، با اين حال‌، در همان وضع هم تفوق فكري آنان بر ملل ديگر وسيع و انكارناپذير بود. اگر در ميان آنان برخي اختلاط نژادهاي خونين اتفاق افتاده‌، آنها را بايد وسيله‌اي براي اصلاح نژاد مسيحيان دانست كه از عقب‌ماندگي خويش دل‌سرد بودند.
در نظر داشته باشيم كه تا آن زمان تفوق مسلمين بيش از چهار قرن دوام يافته بود. آيا اين مدت براي‌ داوري راجع به يك تمدن كفايت نمي‌كند؟ مسلماً براي آمريكاييان دشوار بود عرب‌ها را سرزنش‌ كنند اگر تنها پس از چهار قرن تجربه به يك چنين نتيجه‌اي مي‌رسيدند، و اين نتيجه‌، ولو موجه‌، يكسره غلط بود. ولي اين داستان ديگري است كه سعي خواهم كرد در مجلد دوم مقدمه‌ام بيان كنم‌.
با اين حال ما در پايان اين مجلد، طلوع عصر جديدي را مي‌بينيم‌. اين را مي‌توان به بهترين‌


1 .ادوارد زاخاو در ترجمهٴ التفهيم بيروني (مقدمه‌، ص X، 1879).